تبليغاتX
::. بوی پاییز ...طعم زمستان .::

 

بوی پاییز ...طعم زمستان

: درباره وبلاگ

 

مانده بر حسرتی غبار آلود چشم هایی که آب دیده شدند
بس که بر پشت شیشه ها حک شد که تو امروز هم نمی آیی


 

: منوي اصلي

 

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
 

 

: نوشته هاي پيشين

 

86/11/01 - 86/11/07
86/07/08 - 86/07/14
86/07/01 - 86/07/07
86/06/22 - 86/06/31
86/06/05 - 86/06/21
86/06/08 - 86/06/14
86/05/22 - 86/05/31
86/05/05 - 86/05/21
86/05/08 - 86/05/14
86/05/01 - 86/05/07
86/04/22 - 86/04/31
86/04/08 - 86/04/14
86/04/01 - 86/04/07
86/03/22 - 86/03/31
86/03/05 - 86/03/21
86/03/08 - 86/03/14
86/03/01 - 86/03/07
86/02/22 - 86/02/31

 

: پيوندها

 

چاپاریست
پاستیل
ماهمهر(کسی که مرا فهمید)
.:: قالب سازان ::.

 

: موسيقي

 


 

:لوگوي دوستان

 

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب هاي وبلاگ با قالب سازان

 
 
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااخ
این وامروز آپ کردم برای خاطر تو که دیگه از من دور نیستی حتی اگه نباشی!!!

بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم بفهم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

| #| نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 

خدا حافظ...

| #| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 
بامن غریبگی نکن با من که درگیر تو ام

                                                       چشاتو از من برندار من مات تصویر تو ام ببین داره اشکم در می یاد...

 

 

 

 

 

 

| #| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 
من رو می بخشی داداشم خواهش می کنم اشتباه کردم ببخشید
| #| نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 

من رو می بخشی داداشم...خواهش می کنم ببخش

| #| نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 

من رو می بخشی داداشم...خواهش می کنم ببخش

| #| نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 

بار خدايا! آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم... نهج البلاغه، خطبه 216

| #| نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 
سلام عزیزا ...

من امروز خیلی خوشحالم آخه یکی از عزیزام از سفر برگشته

خوش اومدی گلم نگران نباش درست می شه من دارم از خدا می خوام خیر وبرکت بهت بده

داداشم ...داداش خوبم ...از وقتی رفته بودی من خیلی تنها بودم الان که اومدی ......

قول بده بهم که غصه نمی خوری توکل کن به خدا تواین ماه عزیز

******************************************************

راستی نماز روزه هاتون قبول برا ما هم دعا کنید ...

*************************************************

یه چیز دیگه این فرشته رو ببینید.

نازی اسمش امیر کیانه چقدر ماهه

 

| #| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 
من و... رضا...

خرداد ماه سال 85 بود یه عصر پاییزی دلگیر ...یکی دوساعت بیشتر تا تاریک شدن هوا نمونده بود واز قضای معلوم من ومامانم که دلمون داشت از دوری بابام می پوکید .

 

تصمیم گرفتیم بریم بیرون .تو اولین ایستگاه سوار اتوبوس شدیم وراه افتادیم تازه داشتیم یا نمی دونم داشتم از اون حال وهوای دلگیر بیرون می اومدم که اتوبوس پیچید ورفت تو پمپ بنزین ...

 

وایساد که سوخت گیری کنه داشتم از حرص خفه می شدم داشتم هی اینور واون ورم دنبال یه چی می گشتم که بزنم تو سر این ... با نهایت عصبانیت از شیشه ی اتوبوس پایین ونگاه کردم که ببینم کدوم راننده ی دکتری که

 

با اتوبوس پر مسافر اومده سوخت گیری کنه .همین که داشتم دور واطرافم و رصد می کردم چشمم افتاد به یه آقای قد بلند هیکلی به اصتلاح کمی تا قسمتی خوش تیپ ...دوست داشتم خفه ش کنم اما...

 

نمی شد آخه اصلا بش نمی یومد راننده باشه .برا همین گشتم دنبال یکی دیگه که قیافش به راننده ها بخوره تا من بتونم خفه ش کنم. یه خرده اونور تر تقریبازیر پام ونگاه کردم ودیدم یه آقای کوچولوی قد کوتاه به هم ریخته با لباساسای یه دست مشکی .با یه دستمال یزدی تو دستش وایساده تو جایگاه وداره سوخت به ماشین می زنه ....با خودم گفتم هان این دیگه خودشه راننده همینه .داشتم دست به کا می شدم که... اتوبوس حرکت کرد .نمی دونم چرا اما همش چشمم به اون دوتا بود ..جفتشون شبیه هم بودن اما متفاوت از هم.

 

می شد از این شباهته راحت فهمید که با هم برادرن ...اما آخه این همه تفاوت ظاهری .شاید ،شاید همین بود که کنجکاوم کرده بود که ...

 

حدود یه ربع بعد ما رسیدیم به مقصد وقضیه همون جا تموم شد (البته خیال می کردم که تموم شده)...ما پیاده شدیم ومن به خیالم همه چی تموم شد.

 

اون شب وچند تا شب دیگه هم گذشت وهیچ اتفاق خاصی نیفتاد .تا این که یه روز من ورفیقم وقتی داشتیم از مدرسه برمی گشتیم.

سوار همون اتوبوس شدیم ...همین که نشستیم ومن چشم افتاد به راننده از تعجب چند تا شاخ رو سرم سبز شد که اه این که اصلا شبیه راننده ها نبود

داشتم همین جوری کف می کردم ونگاه که رفیقم زد پس کله مکه هان چیه نگا...نگا می کنی .

گفتم بهش بابا رفیق قضییه اینجوریه ....اونم یه نگاه به طرف کرد وگفت آره راست می گی ...وهر دو مون با هم گفتیم خوب پس اون یکی کو؟؟؟!!!

 

 

این مساله تا چند روز ادامه داشت طوری که دیگه عادتم شده بود که از خودم بپرسم خوب این که اون نیست آخه به این نمی خوره راننده باشه ...

 

یکی دو ماه همین شکلی گذشت ...

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

چند وقت بود از اون اتوبوس خبری نبود ... نمی دیدمش چند وقت بود نه اون اتوبوس وونه اون راننده رو ...

 

کم کم با نبودن اون ماشین داشتم همه چی رو فراموش می کردم تا که یه روز

وقتی داشتم با رفیقم می رفتم باشگاه ... دیدم اه همون اتوبوسه خودمونه ... سوار شدیم و نشستیم.

ومن تازه فرصت کردم برگردم ویه نگاه اون ور بندازم همین که برگشتم دیدم اه همون آقای کوچولویی که که شبیه راننده ها بود .

سریع به رفیقم بلند گفتم هی ...هی ببین این همونه که گفتم شبیه راننده هاست ...تا این وگفتم بس که صدام بلند بود آقاهه شنید واز تو آیینه  من ونگاه کرد .

از خجالت دیگه سرم وبالا نیاوردم ....

 

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

اون روز چه تو باشگاه وچه بعد برگشتن به خونه ...همش داشتم به اون لحظه فکر می کردم همون لحظه که ...تو آینه دیدمش ...بهش که فکر می کردم حس عجیبی بهم دست می داد

خیلی عجیب ....!!!

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

روز ها هی پشت سر هم می گذشت وروزبه روز حس می کردم ... حس می کردم بیشتر از قبل باید بهش فکر کنم ...به همون یه لحظه ی کوتاه ... همون یه لحظه .

جرات اینکه به کسی چیزی بگم ونداشتم ..آخه هیشکی فکر نمی کرد من...من ...یه راننده رو ...(تنها کسی که یه کوچولو می دونست همون دوست باشگاهیم بود)با خودم گفتم به کسی چیزی نمی گم اما غافل از اینکه ... کم کم با کارام خودمو لو می دم

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

دوره ی اول کلاسم که تموم شد به خودم گفتم دیگه کلاس نمی رم که اون قضیه یادم بره ...اون روز دوستم اومد دنبالم که بریم باشگاه گفتم نه من دیگه نمی یام ... نمی تونم بیام ...واز این جور بهونه های مسخره آوردم براش ... اونم بنده خدا از همه جا بی خبر رفت .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

فردا ی اون روز  در حالی که داشتم از غصه دق می کردم با خودم تنها نشسته بودم که زنگ در خونه زده شد بدو بدو رفتم دم در ودیدم... رفیقم در حالی که نیشش دقیقا تا بغلای گوشش کشیده شده داره من ونگاه می کنه ... بهش گفتم خوب ... حالا که خنده تو کردی چی می خوای ... یه هو پرید تو بغلم وگفت : با دیروز آقاتون من وکشت ... جون من بیا بریم باشگاه ... گفتم خره یعنی چی این کارا آقامون کیه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

گفت بابا همون پسره درب وداغون دیگه ... این وکه گفت انگار همه دنیا دور سرم چرخید .نصف ونیمه بش گفتم خوب یعنی چی ؟گفت بابا من دیروز  که رفتم باشگاه سوار اتوبوس خودمون شدم خوب .

گفتم خوب ادامه داد خوب به جمالت دیگه از همون موقع که سوار شدم تا وقتی رسیدم عین چی داشت نگام می کرد صندلی بغلیم وپشت سرم و... تو راه و ... با این که تو دلم غوغایی به پا بود گفتم خوب...

این که چی گفت بابا جون من با اینکه با شصت تا چشم داشت وارسیم می کرد موقع پیاده شدن ازم پرسید شما یه نفرید ... آخی بمیرم بنده خدا خیال می کرد تو رو تو جیبم قایم کردم .

بعد چشاشو ریز کرد وگفت هی خانم من دیگه حوصله ندارم بیاد جیبای من وبگرده وببینه تو توش نیستی هااااااااا

بدو بدو برو بپوش لباس بیا بریم ...

دیگه نتونستم صبر کنم لباس پوشیدم و...

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

مرداد شهریور مهر آبان آذر دی بهمن اسفند...

روزام شبام همه ی لحظه هام شده بود اون ... بدون خیالش یه دیقه هم نمی تونستم دووم بیارم ... دق می کردم ... دیگه همه ی رفیقام می دونستن ... مدام سرکوفتم می زدن که بابا اون به درد تو نمی خوره ...هی بهم می گفتم آخه الاغ اصلا کدوم آدم عاقلی از تو آینه ... بدون اینکه با طرف یه کلمه هم حرف بزنه عاشقش می شه هان؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!(من حتی یه بارم با  اون حرف نزدم حتی یه یار ...)

گوشم اما بدهکار این حرفا نبود ... آخه ...آخه دوستش داشتم ... خیلی هم دوستش داشتم ...

من نمی تونستم برم وبهش بگم که چقدر دوسش دارم اون موقع ممکن بود برا همیشه از دست بدمش... اونم نگام می کرد اما ..اما فقط نگام می کرد!!! ... برا من اما همین نگاهم بس بود من با نگاش انگار همه ی دنیا رو داشتم همه ی خوبی یارو همه ی ...

حاضرم نبودم به همین راحتی از دست بدمش ... می دونستم دوسم نداره اما اصلا برام مهم نبود .. همین که گذاشته بود دوسش داشته باشم برام کافی بود .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

خوب یادمه دی ماه بود .

با دوستم داشتیم می رفتیم بیرون مثل همیشه یه نیم ساعتی اتوبوسا رو رد کردیم وسوار نشدیم تا اتوبوس خودمون بیاد ... بلا خره اومد وسوار شدیم ... اون مثل همیشه مهربون وآقا نشسته بود .اما ...اما تو چشاش یه اظطراب غریبی بود ... نگران بود از یه چیزی انگار ...

یه ربع بعد وقتی تو آخرین ایستگاه داشتیم پیاده می شدیم ... برگشت وبه دوستم گفت ...می شه شما یه دیقه پایین باشید ...!!!!من می خوام با خانمه ... چند کلمه حرف بزنم ... بعده پیاده شدن دوستم

با اون چشای مهربونش تو چشام نگاه کرد و در حالی که میشد اظطراب وتو نگاه همیشه خونسردش دید ... گفت شما چرا سوار اتوبوسای قبلی نشدین ... عرق سرد رو تنم نشست .. بغضم گرفت ...

خدایا یعنی اون نمی دونست من ... من... چقدر ... دیگه به هیچی فکر نکردم وگفتم ....برا اینکه منتظر بودم... دوباره با اون چشای گرد مهربون ونازش نگام کرد وگفت حتما!!!

گفتم آره !!! بعدم که با مهربونی ازم خداحافظی کرد ومن پاده شدم.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

وقتی برا دوستم تعریف کردم ...گفت دیدی گفتم ... نمی فهمه عشق چیه دیدی گفتم اون مثل یخه و کلی چرت وپرت دیگه ... کم کم این قضیه بین همه ی دوستام پیچید وهر کی شنید برام دل سوزوند وگفت اون لایق تو نیست شنیدن این حرفا آزارم می داد ... عذاب می کشیدم وقتی کسی این جوری در مورد مهربونه من حرف می زد ... این داغونم می کرد ...شب وروزم گریه شد ... نه از اینکه چرا اون حرفا رو بهم گفت نه!!!!!!!!!

دلم از حرفایی که بقیه در موردش می زدن به درد می اومد...

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

با خودم قرار گذاشتم برا اینکه اونو آزار ندم وبرا اینکه دیگه دوستام در موردش بد گویی نکنن بزارمش کنار ... اما ...نمی شد ... دوسش داشتم   هنوز ... دوسش داشتم ...

نشد بزارمش کنار اما دیگه ازش حرف نمی زدم دیگه پیش دوستام قربون صدقه اش نمی رفتم ... خوب اون من ودوست نداشت من که دوسش داشتم که!!!

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

فروردین اردیبهشت خرداد تیر ... تیر ... تیر ...آره تیر ماه 86بود .. یکی از دوستام بهم زنگ زد با خوشحالی در حالی که فکر می کرد من برا همیشه اونو فراموش کردم گفت ... دیدی بی معرفت زن گرفته !!!

انگار دنیا رو سرم خراب شد ... مردم گمونم یه لحظه ...باورم نمی شد اما ... حقیقت داشت ... با اینکه تو حال خودم نبودم ... صدامو صاف کردم و... گفتم خوب مبارکش باشه ... خوشبخت شه به امید خدا

خودم به حال خودم گریه ام گرفته بود دلم برا خودم می سوخت به خودم گفتم خوب دیگه وقتشه از ش متنفر شم .. اما زهی خیال باطل ... وقتی رضا رو با خانمش دیدم دیدم چقدر هم ودوست دارن

خدا رو شکر کردم که...

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

الان دو ماهه بی رضام اما انگار همیشه هست ... مهربونه ... مهربون ... رفت اما ...

 

یک عمر آینه ومرا هیچ کس ندید...

 

 

من وقاب تنهلیی...

 

| #| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 
زمان...

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

 

دل بکن آیینه اینقدر تماشایی نیست

 

 

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

 

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟

 

 

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

 

قایقت را بشکن !روح تو دریایی نیست

 

 

آه در آیینه تنها کدرت خواهد کرد

 

آه !دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

 

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

 

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

 

 

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

 

گفت :هر خواستنی عین توانایی نیست

 

 

| #| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 توسط بغض  |   |  ارسال به دوستان

 

 


This Template Designed By  Ghaleb sazan
All Rights Reserved